السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

782

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

پدرم فرمود : آن دو عزير و عزيره بودند كه در هر دو با هم به دنيا آمدند ، امّا وقتى به بيست و پنج سالگى رسيدند عزير به خواست الهى در كنار قريه ويرانه‌اى صد سال ميرانده شد و بعد از صد سال خداوند او را زنده كرد تا بداند مردگان چگونه زنده مىشوند ، سپس او به خانه‌اش باز گشت ، در حالى كه هنوز بيست و پنج سال داشت ، امّا همتاى دو قلويش 125 سال از عمرش مىگذشت ، پس از آن عزير 25 سال ديگر در ميان خانواده‌اش زندگى كرد و سرانجام خداوند جان عزير و عزيره را در يك روز بستاند . در اين هنگام دانشمند مسيحى با عصبانيّت برخاست و گفت : داناتر از مرا نزد من آورده‌ايد تا مرا رسوا كند و مسلمانان بدانند كه در ميان آنها كسى هست كه بر علوم ما احاطه دارد ، به خدا قسم ديگر يك كلمه با شما سخن نمىگويم ، با رفتن او همه پراكنده شدند و ما به منزل و مسكن خود رفتيم . خبر اين ماجرا به گوش هشام رسيد و جايزه‌اى براى ما فرستاد ، او دستور داد كه همان لحظه به سوى مدينه رهسپار شويم ، زيرا هشام از اجتماع مردم پيرامون پدرم در هراس بود . ما بر مركوبهاى خود سوار شديم و به جانب مدينه رانديم ، قبل از حركت ما پيكى از طرف هشام به عامل مدين ( ديارى در سر راه مدينه ) گسيل شده و به وى پيغام داده بود : اين دو جادوگر كه به شهر شما وارد مىشوند ، پسران ابو تراب هستند كه كافر شده‌اند و به دين مسيحيّت گرايش يافته و مرتد شده‌اند آنها و غلامهايشان را به بدترين وجهى بكشيد ! به همين جهت وقتى ما به مدين رسيديم ، دروازهء شهر را به روى ما بستند و به ما ناسزا گفتند و ما را دروغگو و مرتد و مشرك ناميدند ، پدرم به نرمى با آنان سخن گفت و از آنها طلب آب و غذا براى مركوبمان نمود ، امّا آنها بر مخالفت و عصيان خود افزودند ، در اين هنگام پدرم از مركب پياده شد و بر فراز كوهى مشرف بر شهر بالا رفت بطورى كه مردم او را مىديدند ، سپس دست به آسمان بلند كرد و با صداى بلند فرياد زد : وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً * . . . بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ [ 1 ]

--> [ 1 ] سوره هود ، آيات 86 - 85 .